مردم بی خبر به دنیا می آیند و اکثرا بی خبر از دنیا می روند تمام زندگیشان میشود غروب های دلگیر کننده ی جمعه. ناقوس تنهایشان را چنین طنین می اندازند که خودشان نیز به این باور میرسند تنهایند اکثر مردم بی خبر به دنیا می آیند و بی خبر از دنیا میروند غافل از اینکه کسی پشت درهای قلبش منتظر است کسی که هر روز صبح عطر مورد علاقه ی او را میزند لباسی به رنگ مورد علاقه اش میپوشد حرف هایش را برای صدمین بار با خود مرور میکند. شاید امروز بخت یارش باشد و آن دلبر تنها برای یک بار هم که شده در های قلبش را باز کند اما اکثر مردم بی خبرند در ها را میبندند پرده ها را می کشند و تمام دغدغه شان جایگاه اجتمایشان است .سرسری میگذرند از دختری که با وسواس گیسوانش را پیچ و تاب داده . شاید اصلا نمیبینند دختری را که در نهایت دلبری لبخند هایی با طمع توت فرنگی تحویلش میدهد. کافیست فقط در را باز کنید دختری را میبینید که هر روز به طواف قلبت می آید . بیایید ساده رد نشویم از مهربانی های گاه و بیگاه . از عطر های شیرین از رژهای رنگارنگ از گیسوهای مواج از لباس هایی که فقط روز های خاص پوشیده میشوند از دیدار های تصادفی. انقدر تکرار میکنن دیدنتان را با خودشان که از شوق آن از خواب بیدار میشند .از این ها ساده نگذرید شاید آن روز ها که محو تماشای رنگین کمان هستید یک نفر برایتان میبارد...
برچسب:
نویسنده: بهراد شجاعی
تاريخ: شنبه
25 خرداد
1398 ساعت: 13:30